تبليغاتX
باران عشق...

 

کاش پنجره‌ی اتاق تو، یکی از اینهمه پنجره‌ی روشنی بود که جلوی چشمامه. فکرش رو بکن؛ چه لذتی میبُردم!

+ نوشته شده درساعت توسط شیما و امیر |


قانون معرفت ميگه: باهام باشي باهاتم...... ديوونه بشي ديوونه ميشم....... مريض بشي مريض ميشم...... بميري ميميرم..... تنهام بذاري ......منتظرت ميمونم

+ نوشته شده درساعت توسط شیما و امیر |


وقتي نااميد شدي به ياد بيار کسي رو که تنها اميدش تويي! وقتي پر از سکوت شدي به ياد بيار کسي رو که به صدات محتاجه! وقتي دلت خواست از غصه بشکنه به ياد بيار کسي رو که توي دلت يه کلبه ساخته!!!

+ نوشته شده درساعت توسط شیما و امیر |


می خوام روی تمام سنگ های دنیا بنویسم دلم واست تنگ شده و آرزو میکنم یکی از اون سنگ ها به سرت بخوره تا بفهمی دل تنگی چه دردی

+ نوشته شده درساعت توسط شیما و امیر |


 

دیشب برای اخرین بار
دیشب برای اخرین دیدار
چشمانم را روبه تو باز کردم
و به چشمان تو خیره شدم
و از ته دل برایت حرفت زدم
و تو با ارامش تمام به حرف هایم گوش دادی
کاش میشد دستانت را در دستانم بگیرم
کاش میشد تو را در باغچهء کوچک دلم می کاشتم
تا تمامه تاریکی های دلم را روشن کنی
کاش میشد که ماله من باشی
.....کاش
میدانم , میدانم
باز زمان رفتن است
منتظرت میمانم ای ستارهء تنهایی من

 

 

+ نوشته شده درساعت توسط شیما و امیر |


باز کن پنجره را
تو اگر بازکنی پنجره را
من نشان خواهم داد
به تو زیبایی را
بگذاز از زیور و آراستگی
من تو را با خود تا خانه ی خود خواهم برد
که در آن شکوت پیراستگی
چه صفایی دارد
آری از سادگیش
چون تراویدن مهتاب به شب
مهر از آن می بارد
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد
به عروسی عروسکهای
کودک خواهر خویش
که در آن مجلس جشن
صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس
صحبت از سادگی و کودکی است
چهره ای نیست عبوس
کودک خواهر من
در شب جشن عروسی عروسکهایش می رقصد
کودک خواهر من
امپراتوری پر وسعت خودذ را هر روز
شوکتی می بخشد
کودک خواهر من نام تو را می داند
نام تو را می خواند
گل قاصد ایا
با تو این قصه ی خوش خواهد گفت ؟
باز کن پنجره را
من تو را خواهم برد

 

+ نوشته شده درساعت توسط شیما و امیر |


 

چشم درراهم.......
یبا زودتر ای صدای گرم عشق
که سالهاست شور زندگی را
درگوشم زمزمه می کنی
بیا تا دگر بار باتو جوانه زنم
باتو سبز شوم.............. چونا ن بهار
فقط باتو می گویم
خسته ام .............. خسته
ازهمه کس وهمه چیز............ جز تو
تو و دل شوره ها یت
تو ونوا زش ها یت
تو و گرمی دستهای مهرافشانت
ای قدیمی ترین وماندگار ترین عشق
دوستت دارم
بی بهانه وبسیا ر
زودتر بیا ........... گلدا ن دل روبه خشکی است

براي كسي كه مثل خون تو رگهامه

+ نوشته شده درساعت توسط شیما و امیر |


من ترا بوسيدم

تا فراموش كنم قصه شيدايي را

تا بياميزم با رنگ هوس

واپسين لحظه تنهايي را

من ترا بوسيدم

بهر تو از ره دور

ارمغان دگري آوردم

مخمل نرم نوازشها را

بر لب گرم تو جاري كردم

بيگناهم به خدا خنده و دعوت و اغوا از توست

اي سراپا ترديد

موجم و دامن دريا از توست

آتشم واي مكن خاموشم

اي سرا پا ترديد

اي اميد گذران!!!مرو از آغوشم...

+ نوشته شده درساعت توسط شیما و امیر |


کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود ، ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ، ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم

+ نوشته شده درساعت توسط شیما و امیر |


گر نيايي تا قيامت انظارت مي کشم منت عشق از نگاه پر شرارت مي کشم ناز چندين ساله از چشم حقارت مي کشم تا نفس باقيست اينجا انتظارت مي کشم

+ نوشته شده درساعت توسط شیما و امیر |